روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
14 آذر 1396  |  بین الملل  |  کد خبر: 41066
0
0
زندگی را واقعی زندگی کنیم
نوید اعتمادی‌نژاد- دانشجو: چند وقتی است از سر اجبار وارد جمع‌هایی می‌شوم که دوست ندارم. از همان‌هایی که تا حرف کم می‌آورند، برای فرار از سکوت، به موضوعات بی‌محتوا رو می‌آورند و حرف‌زدن راجع به دیگران (که اسم شرعی‌اش همان غیبت است) را شروع می‌کنند. از این و آن صحبت می‌کنند و به تجزیه و تحلیل زندگی دیگران می‌پردازند. جمع‌هایی هم «مثلا» دوستانه، و هم خانوادگی.
حال که نوعی اجبار پشت حضور من در این مجالس است، برای اینکه وارد بازی سخیف آن‌ها نشوم و به قصد دوری‌کردن هرچه بیشتر، راهی ندارم جز آنکه یا کتابی به دست بگیرم و مشغول مطالعه شوم و یا آن ماسماسکی که مادربزرگم دائما او را نفرین می‌کند که همه را گمراه کرده، به‌دست بگیرم.
در این بین، همیشه هم خوش‌به‌حالم نیست و پیش آمده مواقعی که با آخرین صفحه کتاب مواجه شدم و دیگر کتابی در دسترس نبوده که بخوانم یا اصلا فراموش کردم کتاب بیاورم و یا شارژ باتری موبایلم تمام شده. در این مواقع باید چه‌کار می‌کردم؟
مثال «مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش» دقیقا مناسب من در این شرایط است. سعی می‌کنم در این مواقع وارد هیچ‌گونه بحثی نشوم و خود را بدون زبان تصور کنم، در خیالات خود غرق شوم و کاری به کار هیچ‌کدام از این عزیزان نداشته باشم. اما وقتی قدرت تخیلم تمام شود و فکری نداشته باشم چه؟
با تصویری که من از این جمع‌ها به شما دادم حتما یا دلتان برای من می‌سوزد، و یا من را برای روابط اجتماعی کاملا نامناسب می‌دانید. ولی آنچه می‌گویم با این‌که کمی غلوّ چاشنی‌اش است، حقیقت دارد. وقتی هیچ‌کاری برای انجام دادن و سرگرم کردن خود ندارم، به ناچار تنها گزینه ممکن که همان گوش‌دادن به صحبت‌ها است را انتخاب می‌کنم و تا حد ممکن کمر همت در حرف‌نزدن می‌بندم.
با گوش دادن و در نظر گرفتن حرکات افراد فهمیدم که: شاید آن‌ها با فضای ذهنی من و امثال من فاصله داشته باشند، ولی قطعا می‌توانند داده‌هایی به نداشته‌هایم اضافه کنند. از بین برخی جملاتشان شبهه‌جمله‌های معنادار زیادی پیدا می‌شود. از همان‌هایی که روزانه در فضای مجازی و غیرمجازی می‌بینیم و به اشتراک می‌گذاریم. حکایت‌هایی واقعی مثل آن‌هایی‌ که در رمان‌ها می‌خوانیم و برای خود تصویر‌سازی می‌کنیم. داستان‌ها و به عبارت دقیق، «پند»هایی که در آن‌ها وجود دارند، جملات قصاری که شاید توقع شنیدنشان را از ادیب یا عالمی بلندمرتبه داریم.گاهی به افراد غریبه بر می‌خورم و طبق عادت همیشگی سعی می‌کنم با شنیدن حرف‌ها و دیدن حرکات، شخصیت آن‌ها را بسنجم. شاید در نگاه اول برایم جلوه‌ای نکنند، ولی با همین «شنیدن» می‌توانم از آن‎ها یاد بگیرم.
کسانی مثل من که دو کتاب بیشتر نخوانده‌اند، سریعا خود را از عامه مردم جدا می‌کنند و فضای خود را مقدس می‌دانند، ولی همین گزینه اجباری که گفتم «شنیدن»، کمی از غلظت این توهم کاسته است و موجب شده مرزبندی‌ها را کم‌رنگ کنم و شنونده بهتری بشوم، زندگی رئالیستی را نزدیک خودم ببینم و به این‌که کتاب‌ها ساخته همین زندگی هستند و افراد داستان هم همین آدم‌ها هستند، پی ببرم.
هرچه درون تلفن همراه و کتاب و امثال اینها می‌بینیم، معلول اتفاق‌هایی است که دوروبرمان می‌افتد. اگر همین آدم‌ها با سبک‌های شخصیتی متفاوت نبودند، با طرز حرف زدن و لباس پوشیدن متفاوت، هیچ تصویری در هیچ رمانی زیبا نبود.
هرکدام چشمه‌ ‌روانی‌ هستند که می‌توانیم از آن‌ها بنوشیم، گوارا شویم و زندگی را واقعی زندگی کنیم.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه