روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
14 آذر 1396  |  ورزش  |  کد خبر: 41039
0
0
صنعت سحرِ سینمای حاتمی
غزال شیخ‌زاده‪-‬ امروز بیش از هر زمان دیگری، بی‌هویتی و بی‌ریشگی عذاب‌آور است. امروز حفره‌های خالیِ هنری و فرهنگی عمیق‌تر و تعددش بیشتر نمایان است. هر چه داریم، بی‌شک از امروز نیست که از گذشته است، حتی گذشته‌هایی نه‌چندان دور اما این دور افتاد‌گی از کجاست؟ اینکه داشته‌هایمان را نادیده می‌گیریم و اینکه چه چیزهایی از دست داده‌ایم و در مقابل چه عایدمان شده است؟ امروز عمقِ نگاهِ هنرمندان و منتقدان مدعی به میلی‌متر می‌رسد! آثار بی‌محتوا و برخاسته از توهم‌های ذهنی و ایستادن بر شانه‌های فرهنگِ نادانسته جوامعِ ناشناخته. همین می‌شود بریدن مخاطب از عرصه‌ هنر و ادبیاتِ مملکت. مخاطب، خود را در فضایی بیگانه می‌یابد که هیچ رشته‌ پیوندی در این میان وجود ندارد. آن آثارِ مدعیِ تقلیدی هم یک درصد از نسخه‌ اصلی را درون خود ندارند، نه در ساختار و نه در درون‌مایه. امروز با دیدن یک فیلم کارگردان می‌شوند و با خواندن یک کتاب فیلم‌نامه‌نویس! بماند چه فیلمی و چه کتابی! آثار نه نگاه به گذشته‌های فرهنگی خودمان دارند، نه حتی نگاه به پیش رو. هدف از این هزینه‌ها برای ساخت و تولیدِ این میزان بی‌مایگی چیست؟ مگر نه اینکه هنر رسالتی دارد؟ جای آثار امروز ما – که حتی در امروز هم جایگاه ویژه‌ای نیست – کجای تاریخِ هنر است؟ می‌سازیم که بگوییم ساخته‌ایم؟! دردِ امروزِ هنرِ ما و گسترده‌تر از آن، جامعه‌ ما، پرسش‌گری‌ست. ما نمی‌پرسیم، نه از خود، نه از هنرمند و نه از هیچ گروه و قشر و شخص دیگری. لابد نیاز به پرسیدن نداریم! لابد می‌دانیم! لابد علاقه‌ای به دانستن نداریم!
نسلِ پیش از ما اما تمامی این پرسش‌ها را کرده‌اند. بر داشته‌هایشان تکیه زدند و دنیای بیرون را عمیق‌تر درک و دریافت کردند و حتی سود بردند، استفاده‌ به‌جا و دانسته. این می‌شود که آگاهانه دست به تولید و ساخت می‌زدند. آثار خوبِ سینمای ما، در همان دوره‌ است، همان نسل. مرورِ سینماگران دهه‌ 50 به‌‌خوبی این آگاهی را نشان می‌دهد. آثار، برخاسته از فرهنگ و ادبیاتِ همین مملکت است. (اگر هم گاهی اقتباسی بوده، در نهایت ظرافت لابه‌لای اثر گنجانده شده و آنچه اهمیت دارد، پیوند میانِ مخاطب و اثر است که برقرار مانده.) بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی، امیر نادری و حتی عباس کیارستمی که بیش از دیگران جهانی است، آثارشان خودی‌ست. از شمال تا جنوب ایران را به درستی و برپایه‌ همان فرهنگ تصویر کرده‌اند. «موجِ نو» بودند، در زمانه‌ای که تمام سعی‌اش رو به تجدد رفتن بود زندگی می‌کردند، اما می‌دانستند ریشه کجاست.
می‌خواهم از برجسته‌ترین و ایرانی‌ترین بگویم، از «علی حاتمی»؛ کسی که ویژگی‌های نسلِ خود را به تمامی داشت و فراتر از آن، بی‌پروا و آگاهانه تمامی نشانه‌ها و عناصر بصری و حتی شنوایی فرهنگی جامعه‌اش را درونِ همه‌ کادر‌هایش به زیبایی و استادی نشاند. آن‌گونه که از حجمِ عناصر ایرانی، نه‌تنها دل‌زده نمی‌شوی که با موسیقیِ بی‌نظیر آثارش، پیوندی عمیق میان عناصر تصویر می‌بندی. این کار نه دانشِ سینمایی می‌خواهد و نه فهمِ نشانه‌شناسی –که اگر بدانی بی‌شک مسحور می‌مانی– اما همین می‌شود نبریدن مخاطب از اثر! موسیقیِ متن ِ فیلم «مادر»، ساخته‌ «ارسلان کامکار» را گوش کنید، تمامی شخصیت‌های فیلم را پس از 28‌‌ سال به یاد خواهید آورد. شخصیت متفاوت بچه‌های مادر، از اسم‌های مستعارشان تا چهره و شیوه‌ بازی، حتی دیالوگ‌هایشان و آن حوضِ به شکلِ قلب در میانه‌ حیاطِ پر از گلدان را که شاید نماد مادر است، قلبِ زلالِ خانه. هماهنگی تصویر با موسیقی بی‌نظیرِ فیلمِ «دل‌شدگان»، ساخته‌ «حسین علیزاده» با صدای «محمدرضا شجریان»، شاهدختِ نابینای تُرک را هم بینای عشق کرد. پیوند میان تمامی این اجزا، صنعتِ سِحر می‌خواهد. فیلم‌های «حاتمی» نگارستانی‌ست خلاصه از فرهنگ و ادبیاتِ کهن و معاصر که در تمامی پرده‌هایش با آن‌ها قصرِ غزل ساخته ا‌ست.
«علی حاتمی» بی‌شک ایرانی‌ترین کارگردان است. آثارش گاه روایتِ قصه‌های عامیانه است به سبک موزیکال (حسن کچل)، گاه فضای اندرون خانه‌ ایرانی (مادر) یا حکایتِ عشق‌های ایرانیِ آمیخته با نشانه‌های فرهنگی زمانه (سوته‌دلان، طوقی) و گاه تمامی جامعه با نشیب و فرازهای تاریخی (هزاردستان). این‌ها می‌شود درون‌مایه‌ قصه‌ فیلم‌هایش، ساختار و چیدمان هم به تمامی ریشه‌دار است. از پرداختن به ریزه‌کاری‌ها و عناصر درون کادر تا مکان‌ها و لباس و گریم، آن‌قدر آمیخته با فرهنگ سازنده و مخاطب است که هیچ تهی‌گاهی باقی نمی‌ماند. دو عاشق با ویژگی‌هایی غیر از آدم‌های عادی (یکی روسپی و دیگری کله کُمبوزه‌ای!) میان المان‌های هر زیرزمینِ ایرانی‌ای دیالوگ می‌گویند. دیالوگ‌های نوشته‌شده «حاتمی» هم داستانِ دیگری‌ست. تمامی شخصیت‌ها، کلامشان آهنگین است و حرف‌هایشان شاعرانه، فلسفی، سیاسی و اجتماعی. این کار به واقع استادی می‌خواهد. اینکه چنین کلام و مفاهیمی در شخصیتی مثل «محمد ابراهیمِ» فیلمِ مادر به‌گونه‌ای باشد که خدشه‌ای به شخصیتِ لمپن‌مآبش وارد نیاید و فراتر از آن شخصیت «شعبون استخوانی» در هزاردستان. شخصیت‌پردازی‌ها آن‌چنان کامل و قوی‌ است که هرکدام را می‌توان از جنبه‌های گوناگونِ انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و روان‌شناختی بررسی کرد. «حاتمی» به خوبی می‌دانست چگونه از پس این کار برآید. او نه با دیدن یک فیلم کارگردان شده بود و نه با خواندن یک کتاب فیلمنامه‌نویس!
از «علی حاتمی» صفحه‌ها که نه، می‌توان کتاب‌ها نوشت. تک‌تک شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها و قصه‌ها و... را شکافت و از جنبه‌های گوناگون بررسی کرد. او یکی از کسانی ا‌ست که پس از هربار دیدن آثارش، یک چیز در ذهنم تکرار می‌شود:«چقدر زود او را از دست دادیم، چه‌ حیف که محروم ماندیم از داستان‌ها و شخصیت‌ها و فیلم‌هایش و از خودمان! که اگر بود، سبب می‌شد به خود آییم و خود را مقابل چشمان خود ببینیم، تلنگری بود برای جماعتِ خواب، اجتماعِ خواب‌زده و جامعه‌ چُرتی!»
من نه بیگانه‌پرستم! و نه مرده‌پرست! اما بگویید امروز جز پناه بردن به آثار بی‌نظیر تاریخ سینمای جهان و اندک آثار بی‌نظیر وطنی چه راه دیگری پیش روی ماست؟ کاش سرمان را از کفترهایمان بیرون می‌آوردیم، کاش چُرتمان پاره می‌شد، کاش بیدار می‌شدیم از خواب تا ببینیم کجای تاریخِ هنر ایستاده‌ایم؟
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه