روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
26 تیر 1396  |  بین الملل  |  کد خبر: 34215
0
0
برای شاعران نجیب بلوط ها؛
ایل بختیاری
با «شانل» و«ورساچه» و «کریستین دیور» و «گوچی» می‌شود با کلاس «به نظر رسید» اما نمی‌شود نجیب‌زاده شد. برای نجیب‌زاده بودن ریشه لازم است. اینکه آدم مثل یک چنار، مثل یک نخل ریشه‌هایش به سرزمینی تعلق داشته باشد. حتی دور. حتی آنقدر کوچک که سخت بشود روی نقشه پیدایش کرد.برای من بختیاری‌ها از نجیب‌زاده‌ترین مردمان این سرزمین هستند. آنقدر که فرصت زندگی کردن کنارشان و دوست داشتن‌شان را گذاشته‌ام کنار خوشبختی‌های دیگر زندگی‌ام. البته که همه‌جا خوب و بد دارد اما بختیاری‌هایی که من می‌شناسم، مردمانی فروتن و اصیل هستند. زلال مثل هزاران چشمه‌ای که در آن دیار جاری
است.
از کهکیلویه و بویراحمد تا چهارمحال و اصفهان و خوزستان و لرستان. از مس سلیموی عزیز که پر از الماس است تا بهبهان و الیگودرز و شهرکرد و یاسوج و ...سال‌ها لابه‌لای رمان‌های خارجی دنبال نجیب‌زاد‌ ها بودم. کُنت‌ها و کُنتِس‌ها. دو‌ک‌ها و دوشس‌ها، شوالیه‌ها... بعدها یاد گرفتم که زن‌های بختیاری که گیس‌های سیاه بافته‌شان را از زیر لچک‌ها رها می‌کنند روی شانه، دخترانی که لباس‌های رنگی می‌پوشند و دست‌هایشان از کار در ایل ترک خورده و مردهایی که روزگار چین به پیشانی‌شان انداخته اما هنوز به این سرزمین وفادارند و می‌خندند، نجیب‌زاده‌های واقعی
هستند.
ما در مورد «جورج کلونی» و «آنجلینا جولی» همه چیز را می‌دانیم اما خبر نداریم از زخم دل زنان و مردان سرزمین خودمان. اگر به موسیقی سور و سوگ بختیاری‌ها، به لالایی مادرها گوش بدهید اندوه غریبی دارد که انگار آنقدر غول آساست که کسی توان کشفش را ندارد... ما برای دیدن زیبایی‌ها به تایلند و ترکیه می‌رویم اما یک شب نمی‌رویم مهمان سیاه چادر بختیاری‌ها بشویم، وقتی سفره‌شان را بی‌طمع پهن می‌کنند، بی‌آنکه چرتکه بیندازند، نان و ماست‌شان را شریک می‌کنند و با همان لهجه مهربان داستان شیرعلی مَردو و عبدممد للری را تعریف می‌کنند و تو یاد ترانه رستاک می‌افتی: «عبدِ مَمَدِ لَلَری،عبدِ مَمَدِ لَلَری ار بدونستم که تو ای‌میری، خُوم برات ای‌مُردم عزیزم خُوم برات ای‌مُردم/ خُدای دونای اوسا که بیدی، خدای دونای اوسا که بیدی، اوسا که بیدی ریت قسم ...».
بختیاری‌ها این مردم اصیل و غریب. همان برنو به دست‌های مشروطه‌چی. همان ساده‌دل‌های مهربان و نجیب که انگار دلخوشند به درخت های بلوط و خاطره‌های اساطیری، به ریشه‌هایی که در دل زاگرس دارند... آنها از خوب ترین‌های این روزگارند.دلتنگ سفرم به آن دیار و نشستن کنار کسی که بخواند: «بُوین حالا، دَست به یک دادِن، چَندی آسونه/جُون سی یَک دادن، چَندی آسونه...».
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه