روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
22 دی 1395  |  بین الملل  |  کد خبر: 25100
0
0
پاسخ به سوال چرایی غمگین بودن افراد جامعه!
مینا حسن زاده ‪-‬ آیا تا به حال به سوال فکر کرده اید که چرا این روزها کمتر از آنچه که باید می‌خندیم؟ جوابش واضح است، استرس و اضطراب باعث می‌شود هر روز بیش تر بخندیم. هوای آلوده، بی پولی و اجاره خانه های سنگین خنده را از لبان‌مان محو می‌کند.حال سوال اینجاست؛ آیا تا زمانی که در این شرایط باشیم نمی‌توانیم بخندیم؟ و اگر شرایط‌‌مان بدتر شد چه؟ خدای ناکرده زلزله آمد؟ سیل خانه اجاره ‌ای‌مان را برد؟ دشمن به مرز و بوم آبا و اجدادی‌مان حمله کرد؟ گرسنه ماندیم؟ بچه‌های‌مان تشنه ماندند؟ با این شرایط چه کاری می‌کردیم؟
این میزان انرژی منفی که هر روز دامن‌مان را گرفته از کجا می‌آید؟ چرا این همه به جان خودمان و اطراف‌مان غر می زنیم؟ چرا خوبی های دور و برمان را نمی‌بینیم و آنقدر نمی‌بینیم که دیگر هیچ خوبی به چشم‌مان نمی‌آید.
درست مانند زمانی که سخت بیمار می‌شویم و در بستر بیماری به این فکر می‌کنیم که ای کاش سالم بودم و قدمی می‌زدم.چرا حالا که فرصت قدم زدن داریم قدم نمی‌زنیم ؟
کمی به سال های قبل ، نه خیلی دور ، به ده یا دوازده سال قبل فکر می‌کنم، زمانی که رسانه های مجازی اینقدر قوی مشغول به پاک کردن ته مانده تفکر انسان امروزی نبود و راه خودش را به خانه و اتاق خواب و مغز و روح‌مان باز نکرده بود.در روزگاری که شب‌ها جایی مهمان بودیم و به روی باز صاحب خانه مهمان می‌شدیم و خوش می‌گذراندیم ،
نه صاحب خانه آنقدر وسواس داشت که معذب‌مان کند، نه بچه فامیل آنقدر بی‌ادب بود که خجالت زده‌مان کند.
با هر چه که نبود چرا بیش تر می‌خندیدیم ؟چرا بیشتر مهمانی خانوادگی می‌رفتیم؟ چرا بیش تر به هم نزدیک بودیم؟ این سونامی تفکر منفی، غر زدن های تمام نشدنی، بی حوصله بودن از خودمان و فامیل و اطراف‌مان، این تلخی بودن در جایی که زندگی می‌کنیم و دوستش نداریم، چه زمانی به وجود آمد و چرا تمام نمی شود؟
شاید بهتر است جور دیگری به این مسئله نگاه کنیم . نه این که بی پولی و بیکاری آنقدر ها هم بد نیست که دچار اضطراب‌مان کند و نه این که من لایق خوبی نیستم و از بین بد و بدتر باید به بد رضایت بدهم خیر! مسئله نوع نگاه امروز ماست.نوع رضایت مند نبودن و نگاه منفی کردن به همه امور روزمره مان است ، حتی وقتی به پارک می‌رویم که قدمی بزنیم ، یا سینما می‌رویم که فیلم ببینیم بد نیست کسی باشد که کمی به جان خودمان و روزمان و اطراف‌مان غر بزنیم.چرا بلد نیستم بخندم ؟ و نمی‌خواهم شاد باشم.اگر زخمی دارم چرا این زخم را باز می‌کنم و نگاه می‌کنم و می شکافمش . درمان می‌شوم ؟ پاسخ مجددا«خیر» است.
فقط روز و شب و حال خوبم را از دست می‌دهم . به حرف‌هایی که منبع مشخصی ندارد گوش نکنیم، به غر زدن و غمگین بودن ادامه ندهیم، اگر همین حالا فقط من هستم و یک جفت کفش، با همان کفش راه بروم و لذت روزی را که تمام می‌شود را ببرم، اگر توانستم دست کسی را هم بگیرم، این کار را بکنم، یاد بگیرم از حداقل چیزی که دارم لذت ببرم، مهارت زندگی کردن را داشته باشم، چرا اینقدر سخت می‌گیرم؟ زیرا به عنوان مثال یک خبرگزاری خارجی گفته که ما بدبختیم و سخت زندگی می‌کنیم و غمگینیم؟ زیرا یادمان رفته زندگی کنیم ، مگر فقط ما سخت‌مان است ، و یا مگر همه سختی ها قبلا نبود؟
این وسواس بهتر از همه بودن، بهترین ماشین را داشتن، تجمل بی حد لباس های مارک دار و مهمانی های شلوغ و سر در گم، کدام‌مان را آرام کرده؟ کی فراموش کردیم به آدم‌های اطراف‌مان لبخندی بزنیم و بدون غر زدن از زمین و زمان حال و احوالی از هم بپرسیم؟
در علم روانشناسی انسان گرا، تغییر نگرش یکی از اساسی‌ترین نوع درمان هاست، وقتی نمی توانیم شرایط را تغییر بدهیم، تغییر نگرش و نگاه متفاوت به مسائل و آنچه که می‌گذرد ، همه چیز را دگرگون می‌کند، لازم نیست خودمان را گول بزنیم، فقط به همه چیز صادقانه و درست نگاه کنیم.به خودمان بگوییم:‌«من الان و در همین موقعیت می‌خواهم شادتر باشم».خب امکاناتی که دارم را بررسی می‌کنم ، چیزهایی که وجود دارند و امکان شادی بیش تری را به من می‌دهند، کدامند.چه چیز هایی آرامش بیشتری به من می‌دهند ، آن ها را برای خودمان انتخاب کنیم. هارت زندگی کردن را داشته باشیم و با تمام مشکلات، راهی برای یک لحظه شادی را پیدا کنیم.
‏Minasorush63@gmail.com
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه