روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
11 مهر 1395  |  بین الملل  |  کد خبر: 19646
0
0
ما و اورژانس های اجتماعی
شاهین سلیمانی- این یادداشت را آغاز می کنم با یاد شهید اورژانس «مصطفی صادقی» « تکنسین فوریت های پزشکی مازندران»، که بر اثر سانحه سقوط بالگرد در شهر «گزنک» جان خود را از دست داد. شاید که یاد آن شهید بزرگوار، اولویت داشتن درمان را در جامعه‌مان بیشتر به یادمان آورد.
شب هنگام بود. رفتم برای گرفتن مسکنی اقدام کنم، شاید کمی روانم از دستِ یکی از همین اپراتورهای تلفن همراه که بهترین اینترنت را هم می دهدو قبلا تا تنظیمات گوشی ات ورود می کردو الان برای آهنگ پیشواز به تو زنگ می زند! آرامش یابد. در میانه ی راه جوانی را دیدم، در خودرویی ظاهرا تصادف کرده نشسته بود. حال نامساعدی داشت. به سمتش رفتم، قلبش را گرفته بودو بسیار ناخوش می نمود. پرسیدم: «خوبی؟ چیزی شده؟»گفت: «خوب میشم، مرسی...»
با آگاهی کمی که نسبت به سلامت جسم وجان داشتم، احساس کردم باید کاری کرد. پس با اورژانس تهران تماس گرفتم. مساعدت والایی نشان دادندو سوال‌هایی پرسیدند. - «اگر آسپرین دارید، یکی بهش بدید.»
پس با یکی از دوستان ساختمان که اتفاقا خبرنگاردفاع مقدس هم هست تماس گرفتم. جوان حدودا بیست وپنج ساله بود با وضعیتی آشفته و دو- سه دست لباس در خودرو. به من گفت: «خانواده ام از خانه بیرونم کرده اند...حدودا دو هفته ای است در خیابانها می خوابم، تصادف کردم، با راننده ی ماشین روبرو هم دعوایم شد.» گویا درگیری ای فیزیکی داشتند.و باز ذهن راهبردیم به دنبال راه می گشت. بهش گفتم:«خب برو آژانس کار کن و رزروشن بایست،شاید جای خواب هم پیداکنی.» گفت: «مدل ماشینم پایینِ...نمیشه.»گفتم :«دوستی دارم که موسسه کرایه اتومبیل دارد، بهش زنگ می زنم، شاید توانست کمک کند.» پس با دوستم که اتفاقا او هم یک بچه شهید است تماس گرفتم. قرار گذاشتیم که در صورت صلاحدید او، با مدارک کافی، کاری را برایش در آژانس دست و پا کند. شماره موبایل را به جوانِ از خانه رانده شده دادم. این وسط ها دوست دفاع مقدسی مان هم سررسیدو آسپرین آورد.( گویا به قول مرحوم رسول ملاقلی پورو مرتضی خان سرهنگی، «جنگ هنوز تمام نشده...»)
جوان حالش بهترشده بود.کمی دوست مان با اوخوش و بش کردو بعد جوان خیابان را از سرگرفت و قصد رفتن کرد. گفتم: « فقط با احتیاط رانندگی کن!» گفت: «ترمز ندارم...دستی می‌کشم.» گفتم : «پس آرام برو و با معکوس سرعت را کنترل کن.»
( انگار معلوم شدکه دوره ای در عمرم راننده شهرو جاده بوده ام!)جوان رفت..به این فکر می کردم که با نمونه چنین آسیب‌هایی چه باید کرد؟. پس با 129 تماس گرفتم تا بدانم قانون در این موارد چه کمک هایی می تواند به ما دهد. مشاوری خوش سخن و خوش اخلاق از قوه قضاییه آن‌طرف خط حاضر شدوگفتگویی کردیم. حدودا جان کلام این بود: «قوانینی هست...اما خانواده‌ها بایستی اخلاقی تر با فرزندانشان برخورد کنند.»عقربه ساعت حوالی 8 بود. کمی حالم با لحن پدرانه و دلسوزانه ای که مشاور محترم قوه قضا داشت بهتر شد. یاد پدر خودم افتادم، وقتی شبها برای نگهبانی هوایی آسمان ایران، در دوران دفاع مقدس به گردان شکاری می رفت. با دوستی وکیل تماس گرفتم. برایم توضیح داد که قوانینی هست که والدِ پسر، بالاتر از سن هیجده سال، می تواند او را از خانه بیرون کند! ( هر چند معمولا والدی از خانواده چنین نمی کند، اما اگر کرد چه ؟). حالا خواهشی سر می رسد از مسئولان که با مشورتِ مشاور عزیز قوه قضا بدانجا رسیدم. احتمالا زین جا به بعد دیگر قلم باید بیفتد به‌دستِ سازمان تامین اجتماعی و وزارت کار، سازمان بهزیستی و نمایندگان عزیزو محترم مجلسِ جان...روح های تان بارانی،
کمک‌مان کنید...
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه